بازداشت های غیرقانونی، ایراد ضرب و شتم، به سخره گرفتن باورها و عقاید، پرونده سازی و در نهایت اجبار قضات به صدور احکام غیرقانونی از جمله اقداماتی هستند که سوابق فعالیتی نیروهای موسوم به سربازان گمنام امام زمان را تشکیل می دهند. در زندان هم هربار که اراده کنند، می آیند با همان ادبیات بی ادبی قدرت بلامنازعشان را در مقابل زندانی به بند کشیده به نمایش می گذارند.

این شیوه¬ی معمول اکثریت نیروهای اطلاعاتی است که در این مقال موضوع بحث ما نیست. موضوع، برخورد نژادپرستانه این عناصر با اقلیت ملی و قومی است که یکی از موارد آن برخوردی است که کارشناس پرونده ام در بند 8 زندان رجایی شهر با من نمود. چنانکه در اعتراض به سماجت بیش از حدش در استعمال واژه¬ی مجعول «آذری» وقتی که پرسیدم که آیا خوش دارد کسی او را با یک هویت دیگری مثلا «افغانی» مورد خطاب قرار دهد، بلافاصله دهان به اهانت و ناسزاگویی گشود. گویی به نژاد پاک آریایی اش برخورده بود!

«نژاد پرستی (racism) در اصل باور به برتری یک گروه نژادی آدم از گروه های نژادی دیگر دارد و مخربترین نوع آن نیز نژادپرستی نهادی (Institutional racism) است که آداب و رسوم و قوانین تصویب شده ای که به طور سیستماتیک نابرابری های نژادی در جامعه را ایجاد می کند، منعکس می کند. نژادپرستی نهادی در داخل نهادهای اجتماعی متفاوت نظیر سیستم های آموزشی،‌ اقتصادی و سیاسی شکل می گیرد و با سوق دادن نگرشهای شخصی و رفتارهای هدایت شده افراد به سمت گروه های نژادی یا قومی مشخص، نژاد پرستی فردی ( individual racism) را به وجود می آورد»

پدیده¬ی نامیمون نژاد پرستی در ایران مصادف است با به قدرت رسیدن خاندان پهلوی. رژیم دست نشانده و مستبدی که از بدو تاسیس سلطنت خویش تمامی امکانات مادی و معنوی خود را بسیج نمود تا از یک طرف ملل و اقوام موجود در کشور را سرکوب و از طرف دیگر پروژه¬ی یکسان سازی ملی را بر پایه¬ی زبان فارسی و نژاد آریایی پیاده نماید. با شیادی روشنفکرانه احمد کسروی و نوچه های حلقه زده اش به دور دودمان پهلوی، ‌زبان ترکی در کشور انکار و به جای آن واژه¬ی مجعول «آذری» تحمیل می شود. پروژه ای که همزمان در آذربایجان شمالی توسط حکومت شوراها با موفقیت به سرانجام رسید. درحالیکه تا قبل از ایجاد حکومت های بلشویک و پهلوی هیچ سندی مبنی بر استعمال این واژه¬ی منحوس بین اهالی دو سوی ارس و حتی از جانب همسایگانشان نسبت به آنها وجود نداشت.

رژیم پهلوی عزم خود را بر سیاست یکسان سازی ملی با قتل عام وحشیانه جنبش های آزادیبخش ملل ستمدیده ی آذربایجان،‌ کردستان و خوزستان به منعصه ظهور می رساند و متعاقب آن کتابهایی که به زبان ترکی نوشته شده بود در میادین شهر تبریز به آتش کشیده شده، ‌استعمال زبان ترکی در مراکز دولتی ممنوع و حتی برای دانش آموزانی که در مدارس به زبان مادری صحبت می کردند صندوق های جریمه تعبیه می شود. بدین سان آسیمیلاسیون زبانی با شدت تمام آغاز می شود و حتی نام مناطق جغرافیایی آذربایجان جنوبی از گزند زبان فارسی مصون نمی ماند.

«ترک ستیزی و ترک زدایی» در گستره¬ای وسیع با امکانات فراوان به عهده¬ی پنج لژ معروف یعنی لژ کوروش 1339، لژ آریا 1339، لژ خیام 1341، لژ صفا 1341 و لژ اصفهان 1347 گذاشته شده و افراد ترک ستیز و بدنامی نظیر ذبیح ا... صفا شهمیرزادی به سردمداری این لژها منصوب می شوند. نفی و انکار زبان ترکی، ‌بیگانه دانستن ترکان در ایران ، ایجاد احساس کمتری در ترک زبانان، ‌توهین و اهانت به بزرگان حکومت آفرین ملت ترک و موجه جلوه دادن سیمای شاهان فاسدالاخلاق خویش،‌ امحاء و نابود ساختن متون مکتوب ترکی در کتابخانه ها از اهم وظایف ایشان می شود»

با تغییر رژیم پهلوی دیدگاههای تحجرآمیز و نژادپرستانه نسبت به اقوام و ملل نه تنها تغییر نمی کند بلکه با ضمیمه کردن مذهب تشیع به خود تا به امروز به حیات ننگین خویش ادامه می دهد. در دانشگاهها و به ویژه دانشکده های ادبیات و مراکز تالیف و تدوین کتب درسی تاریخ،‌ جامعه شناسی،‌ علوم اجتماعی و جز آن نهادهایی نظیر فرهنگستان زبان و ادب فارسی و مراکز تالیف دایرة المعارف و بنیادهایی نظیر آن به تبلیغ خرافه های آریایی و پان فارسیسم می پردازند. فرهنگستان های خائن به فرهنگ ملت های دیگر که از یک طرف وظیفه شستن و رفتن زبان فارسی از کلمات و اصطلاحات عربی،‌ترکی و ... را دارند و از طرف دیگر با بخشنامه کردن کلمات قلابی و من درآوردی که همه از عهد بوق احیاء می شوند؛ هنوز هم فعالیت می نمایند.

در نتیجه¬ی این گونه فعالیت ها، امروز با ملتی مواجه شده ایم که نژاد پرستی در تمام لایه های جامعه آن نفوذ کرده و رسوب گذاری شده است. ملتی که تمام دستاوردهای تاریخ بشری را از آن خود می پندارد. انگار به غیر از ملت ایران (فارس) ملت دیگری در طول تاریخ هیچ دستاوردی نداشته است. فرش دستباف تبریز به عنوان (Persian carpet) فرش پارسی و «بوزباش» ،‌«قورمه سبزی»، «قیمه» ، «دلمه»، «کوفته تبریزی» و ... در منوی غذایی (Persian food) غذای پارسی به جهان عرضه می شود. در مقابل زمانی که دولت آذربایجان شمالی برای حفاظت از داشته های تاریخی، فرهنگی خود از دست دزدان و راهزنان ، چوگان و تار آذربایجانی را به ثبت جهانی می ساند؛ اجماعی از ملت نژاد پرست ایران از مقامات رسمی گرفته تا اوپوزیسیونهای مخالف و اصحاب رسانه ای شان علیه آذربایجان شکل می گیرد که بیا و ببین!!

خلیجی که در دل سرزمین های عرب زبان واقع شده با لجاجت «خلیج همیشه فارس» نامیده می شود. «شط العرب» را «اروند رود» و با اطلاق نام «مازندران» به نام تاریخی دریای خزر ولع وصف ناپذیری در بلعیدن پنجاه درصد این دریا دارند. البته از ملتی که اشعار نژاد پرستانه و ضدانسانی فردوسی را به عنوان مفاخر ادبی خویش قلمداد نماید انتظاری بیش از این نباید داشت. چنین ملتی فاقد ادبیات صلح و آشتی است. هنرش نیز در لودگی دلقک هایی چون منوچهران آذری و نوذری، اکبر عبدی و ... بوده است و بس؛ صدا و سیمایش نیز از بدو تاسیس مشق توهین و اخیراَ پوزش می کند و یا نگرانی جمعی از خرافه پرستان آریایی تحت پوشش محققان، استادان و تاریخ دانان از تشکیل فراکسیونی از نمایندگان مناطق ترک کشور در مجلسی که کلکسیونی از فراکسیون های ناکارآمد است؛ فراکسیون اخیر را عاملی در جهت تضعیف وحدت ملی در کشور می دانند. وحدتی نمادین که با تحمیل زبان فارسی به قیمت نابودی فرهنگهای دیگر تمام شده است. نژاد پرستی مکتوم در کسوت روحانیت نیز با این جملات قصار که بشریت وامدار تمدن ایرانی اسلامی است و یا زبان فارسی تنها عامل وحدت ایرانیان است؛ از باطن رئیس دولتی آن هم از نوع اصلاح گرایش متبلور می شود و یا وزیر ارشاد رفورمیست اش عزم ایجاد کمپین برای جمع آوری و سوزاندن کتابهای مرحوم استاد ناصر پورپیرار را دارد؛ تنها به این دلیل که نگاه متفاوتی نسبت به تاریخ باستانی آقایان داشته است. دولت اخیر هم پس از تدابیری که به خرج داد حجت الاسلامی را که سالها در سمت وزیر اطلاعات سرکوبگر حقوق اقوام و ملل کشور بوده در سمت نماینده¬ی ویژه¬ی خویش در امور اقوام قرار می دهد. کسی که پس از انتصاب به این سمت اظهاراتی کاملا مغایر با فلسفه وجودی خویش در این کسوت دارد. ایشان همانقدر به زبان اقلیت های ملی و قومی در کشور ارزش قائل است که می گوید: «زبان نه تنها نیاز ملی نیست بلکه نیاز محلی اقوام هم نیست، یک نیاز محدود روشنفکری و سیاسی است».

اما ارادت خود را به زبان فارسی چنین ابراز می دارد ؛ «فارسی زبان قومی خاص یا یک جغرافیای محدود نیست. زبان همه اقوام ایرانی و به بیان کامل تر زبان «ایرانشهر» است» و با اظهارات جنجالی اش جغرافیای زبانی اش را تا به سرزمین عراق وسعت بخشیده، عراق را در حوزه فرهنگی ایران قرار می دهد!

همچنین با نوع موضع گیریهای احزاب اوپوزیسیون نسبت به مبارزات آذربایجانیها علی الخصوص فرقه دموکرات آذربایجان که نقطه عطفی در تاریخ معاصر ملت آذربایجان جنوبی می باشد؛ به راحتی می توان پی به ماهیت این احزاب برد که نژادپرستی چگونه در پس موضع گیریهایشان موج می زند. اینان هنوز هم 21 آذر 1325 را که در آن بیش از سی هزار نفر از مردان و زنان آذربایجانی توسط ارتش شاهنشاهی قتل عام شدند یا «روز نجات آذربایجان » می نامند یا با سکوت خویش تا به امروز مهر تایید بر جنایت پهلوی زده اند.

در اثبات این نظر که ایرانیان ملتی نژادپرست هستند به سخنان دکتر صادق زیباکلام بسنده می کنم. دکتر صادق زیباکلام در این خصوص می گوید؛ « من چند ویژگی را دیده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که نژادپرستیم. اول اینکه ما خود را برتر از دیگران می‌بینیم، ساختاری که نظام رسمی ما پیدا می‌کند و وجهي رسمی که در میان مردم جاری است این را نشان می‌دهد. همچنین تنفر از اقوام و ملیت‌های دیگر که برجسته‌ترین آن نفرتی است که از اعراب و افاغنه داریم. ویژگی دیگر جایگاه مهمی است که در تاریخ برای ایران قائل هستیم و نگاه شک‌برانگیزی که به کشورهای دیگر داریم ... یا مثلا وقتی در مسابقات ورزشی برنده می‌شویم، بلند اعلام می‌کنیم جهان در برابر ما زانو زد. من این اصرار و پشت پرده آن را از بزرگ‌تربینی خود از دیگران می‌دانم که معنای آن نژادپرستی است».

معضل نژادپرستی معضلی نیست که به سادگی و در کوتاه مدت برطرف شود. بلکه نیاز به فرهنگ سازی بلند مدت دارد که متاسفانه نه تنها هیچ گونه اقدامی در این خصوص صورت نگرفته، ‌حتی با برنامه ریزی های غلط موجبات فراگیر شدن بیش از پیش این تفکر را در جامعه فراهم نموده اند.

با توجه به اینکه هیچ کدام از احزاب سراسری تا به حال برنامه ای برای خودمختاری ملت های ستمدیده کشور ارائه نداده اند؛ نباید فریب شعارهای تصنعی، توخالی و رویایی دموکراسی خواهی آنان را خورد. احزابی که از دموکراسی صحبت می کنند اما در مقابل حق تعیین سرنوشت ملل موجود در کشور سکوت کرده اند. گویی که حق تعیین سرنوشت حقی است غیر دموکراتیک. امروزه پیاده نظام این احزاب شدن مشکلات اقلیت های ملی را حل نخواهد کرد. مصداق بارز آن حزب توده ایران است؛ وقتی که صحبت از حق تعیین سرنوشت ملل ستمدیده ایران به میان آمد از آرمان خود (آزادی ملل ستمدیده) عقب نشست و در بحبوحه¬ی قتل عام آزادیخواهان آذربایجان و کردستان اصلا ککش هم نگزید.

حرکت ملی آذربایجان جنوبی با تجربه گرانسنگی که طی مبارزات خویش پیدا کرده است بدون آنکه دست تکدی به صلات و صدقات این احزاب دراز کند،‌ حقوق ملی خود را در صدر برنامه اش قرار داده و برای وحدت،‌ آزادی ملی، دموکراتیک شدن، پیشرفت و رفاه عمومی ملت آذربایجان جنوبی مبارزه می نماید و صد البته در این مبارزه با کوله باری که از تجارب تاریخی دارد، در مورد حقوق ملت خویش با احدی مسالحه و معامله نخواهد داشت.

حق تعیین سرنوشت راه کاری است اجتناب تاپذیر و موقعیتی است محتوم در سرنوشت سیاسی ملت آذربایجان جنوبی و سایر اقلیت های ملی موجود در کشور. انکار ضرورت آن، انکار بدیهیات تاریخی است.

-----

-نوربخش گلپایگانی،‌مرتضی. مفاهیم اساسی در علوم اجتماعی. تهران:نشر بهینه،‌1381. ص 197-196

- یادمان های ترکی باستان، دکتر حسین محمدزاده صدیق. ص 16-15

- سالنامه 1393،‌روزنامه شرق، دغدغه های یونسی؛ می خواهم چراغ را روشن نگه دارم. ص 44.

- روزنامه ایران،‌26 آبان 1395، همایش زبان و گویش های ایرانی؛ گذشته و حال. ص22

- روزنامه شرق، 2 مرداد 1395، ص