تيم تراكتورسازى نه فقط محبوب ترين تيم جغرافياى آذربايجان است بلكه بنوعى در بين تُركهاى قشقايى و تُركهاى خارج از جغرافياى آذربايجان هم پرطرفدار است. تمايزى كه طرفداران تيم تراكتورسازى با ديگر تيمهاى موجود دارند اين است كه اين تيم بنوعى هويت تبديل شده است كه پرطرفدار بودنش چندان به بُرد و باخت اش وابسته نيست و به نوعى روح آذربايجان تبديل شده است. البته منتقدان اين تيم هم آن را متهم به ايجاد موج نژادپرستانه تُركى متهم مى كنند و در اين ميان دولتى بودن اين تيم باعث انگيزش تئورى توهم بدين صورت شده است كه حاكميت جمهورى اسلامى با ايجاد اختلاف قوميتى در پى تفرقه بين ايرانيان است. براى بررسى چرايى اين موضوع نخست بصورت كوتاه به چرايى برانگيختن احساسات ناسيوناليستى و مسله ملى در بين تُركها مى پردازم و بعداً سعى مى كنم تاثير تيم تراكتورسازى در ايجاد موج ناسيوناليستى در بين تُركها و نقش مديريت سپاهى را بيشتر بكاوم.

در روانشناسى آدلر احساس حقارت افراد در آنها باعث پيدايش عقده حقارت مى شود، انسان مبتلا به عقده حقارت براى رهايى از اين عقده در طول زمان مكانيسم دفاعى را توليد مى كند كه آدلر آنرا عقده استيلا نام مى دهد. هر چند آدلر اعتقاد دارد كه تمامى انسانها بنحوى از كودكى مثلاً تحت فرمان والدين و يا برادر بزرگ و معلم بصورتى خفيفى دچار عقده حقارت مى شوند و بنوعى اين صورت خفيف عقده باعث آفرينش و نوآورى آينده مفعول عمل با مكانيسم عقده استيلا مى شوند. اما كسانى كه بصورت عميق تحقير مى شوند مكانيسم دفاعى عقده استيلا را بصورت غليظ تر و يا خطرناكتر بكار مى برند كه باعث مى شود بنوعى فرد بصورت افراطى بدنبال استيلا بر ديگران و اطرافيان باشد كه اين بعنوان نوعى نابهنجارى باعث لطمه زدن به خود و جامعه و اطرافيانش مى شود.

صد سال تحقير و انكار قومى توركها در ايران آنها را از نظر روانى مبتلا به نوعى عقده حقارت كرده است. توركها مجبور با جدل با خودى هستند كه آن "ديگرى" بر اساس ايدولوژى ناسيوناليسم فارس محور، آنها را ترسيم مى كند. در واقع توركها خود را از دريچه ناسيوناليسم فارس محور مى نگرند كه لهجه شان مايه تمسخر است و رفتارشان بلاهت آميز است. او هر روز در انديشه است كه در كردار و رفتار محتاط باشد تا بتواند خود را به جايگاه انسان استانداردى برساند كه ناسيوناليسم فارس محور تعريف كرده است كه مايه مضحكه و تمسخر اطرافيانش نشود. او خود را در گذر زمان از چشم انسان فارس مى بيند و بمرور زمان به قالبى مى رود كه فارس از او ترسيم كرده است. او گاهى افراطى تر از فارسها خويش را نفى و انكار مى كند و گاه با رفتن به جلد انسان فارس، فارستر از او مى شود و با توهين و تحقير فردى از همنوعان خويش سعى مى كند تا با حس سلطه بر او، فاصله خويش را با او به رخ او بكشد. البته اين تلاش او را مبتلا به وسواس ذهنى-روانى مى كند و گاهاً روحيه اى تدافعى پرخاشگرايانه و يا مصنوعى بودن رفتار به او مى بخشد. او گاهاً در هر چيز افراط مى كند، اگر مسلمان مى شود افراط مى ورزد و اگر نامسلمان شود باز هم افراط مى ورزد؛ او در پى اثبات خويش است. ژان پل سارتر در مسله يهود از يهوديانى سخن مى گويد كه براى فرار از احساس تحقير اطرافيان خويش زياد كتاب مى خوانند، زياد كار مى كنند به خويش بصورت افراطى سختى مى دهند بسختى درس مى خوانند تا با موفقيت شغلى و يا روشنفكرى از اين عقده حقارت تحميل شده بر خويش رهايى بيابند.

از شاعران پرطرفدار در آذربايجان شهريار است كه با مجموعه شعر حيدر بابايا سلام جايگاه خود را در ادبيات و دل آذربايجان جاودانه كرد. اما كل مجموعه شعر حيدربابايا سلام سرشكستگى شاعر از زندگى با "ديگرى" فارس در شهر تهران و آرزوى بازگشت به كودكى در روستايى مى باشد كه در آن از "غير" فارس كه در كنار او احساس حقارت مى كند اثرى نباشد. اينكه حيدربابايا سلام امروز يكى از پرخواننده ترين هاى در آذربايجان است از اين نشات مى گيرد يك حس عميقى از احساس حقارت در انسان تُرك در برخورد روزانه با انسان فارس محور كه قرائتى از ناسيوناليسم دولت محور فارسى است در او نشات گرفته است كه باعث همذات پندارى خود با مفعول حيدر بابايا سلام است. در نهان، او هم از مواجه با "غير" وحشت مى كند، او آنقدر تمسخر و انكار شده است كه خودش را قهرمان شعر شهريار مى يابد كه مى خواهد از دست "غير" به روستا و ده فرار بكند تا دمى هم كه شده از درد و رنج تحميل شده روزانه از مواجه با "غير" رهايى بيابد. اين حسن تحقير و حقارت عمومى نهادينه شده در فرديت انسان آذربايجانى مكانى را براى خروج مى جويد. او با آنكه احساس تحقير مى كند اما در كنار آن بدنبال مجرايى براى تخليه خشم انباشته ناشى از احساس حقارت است. درست است كه در پروسه تحقير و انكار بسيارى از انسانها تحقير و انكار را مى پذيرند و حتى براى رهايى از اين احساس عميق حقارت كاتوليك تر از پاپ مى شوند و چنان هر نشانى از اصليت خود را انكار و تحقير مى كنند كه اصولاً بالاتر از ميزان استانداردى است حتى ناسيوناليسم فارس محور از آنها انتظار دارد. براى اثبات اين ادعا لازم مى بينم به اين نكته اشاره بكنم كه ناسيوناليسم فارس محور در كسانى كه خاستگاه قومى فارس دارند قابل انعطاف تر از شوينيزم فارس محور در كسانى است كه خاستگاه قومى شان تُرك، كُرد، لُر و بطور كلى غيرفارس است، لنين هم در انتقاد به استالين در قضيه گرجستان او متهم مى كند كه در زمينه ناسيوناليسم روسى از روسها بيشتر روس تر است. اما دسته ديگرى هستند كه ميل به مقاومت در برابر اين حقارت تحميل شده را دارند. تيم تراكتور سازى به اين گروه امكان را مى دهد بدون اينكه وارد كار پردردسر سياسى بشوند در برابر "غير" مقاومت كنند و حتى همراً با تيم فوتبال شان با "غير" فارس جنگ و جدل بكنند و با شكست تيم متعلق به فارسها زخم حقارت تحميل شده به روح خود را تسكين ببخشند. ناخودآگاه طرفداران تيم تراكتور سازى فارغ از اينكه آنها اصلاً سياسى باشند يا نه به اين جدل خود و غير سوق پيدا مى كنند. در واقع تيم تراكتورسازى تبديل به روح ملى توركها ميشود كه به نمايندگى از آنها با "غير" فارس مجادله مى كند، اين جدل هر چقدر تكرار مى شود تهيج آميزتر مى شود و مانند ميدان جنگى است كه سبب افروخته شدن احساسات وطن پرستانه مى شود. حالا او در ميدان فوتبال است، جمع افرادى كه هر كدام تجربه از تحقير و انكار و تمسخر را داشتند حالا بنحوى توانستند در يكجا جمع بشوند آنها حالا مى توانند در مقابل "غير" فارس سر بالا ببرند، آنها با هم متحد مى شوند تا دوباره از تحقير نجات يابند و حتى با تسلط بر تيم فارسها، بر خود آنها تسلط پيدا بكنند تا از اين عقده حقارت رهايى بيابند.

البته در نكته مقابل آنهم حاكميت و ناسيوناليسم فارس محور در پى شكست اين روح ملى گرايانه توركى با توفق و چيره گى هميشگى ناسيوناليسم فارسى محور است. ماهيت ناسيوناليسم فارسى هم اولاً ضدعربى و دوماً ضدتوركى است، اين فقط ناسيوناليسم توركى نيست كه در فوتبال رسوخ كرده است ناسيوناليسم فارسى هم در پى التيام شكست از پادشاهان تُرك تبار است كه بودنشان در تاريخ ايران به زعم آنها تحقيرآميز است. در زمان حكمرانى ژنرال فرانكو در اسپانيا رئال مادريد نماينده ناسيوناليسم اسپانيا و بارسلونا ناسيوناليسم كاتالان را نمايندگى مى كرد. در بازى هاى بين اين دو تيم اكثراً با دخالت عوامل امنيتى ژانرال فرانكو به نفع رئال مادريد و به زيان بارسلونا تمام مى شد. ناظران اعتقاد دارند كه فرانكو بدين طريق مى خواست ناسيوناليسم اسپانيايى قوى تر و روح عمومى ناسيوناليسم كاتولونيا را تحقير بكند. با عطف به اين موضوع، در ليگ برتر چهاردهم در سال ٩٣-٩٤ در حالى كه همزمان سپاهان با تيم سايپا بازى مى كرد تيم تراكتور سازى با تيم نفت بازى مى كرد. در حالى كه سپاهان با نتيجه دو بر صفر از سايپا پيش بوده است در ورزشگاه تراكتورسازى اعلام كرده بودند كه سپاهان و و سايپا مساوى شده اند و تيم تراكتور سازى با نتيجه مساوى هم قهرمان ليگ مى تواند بشود. در بى خبرى و اخراج يكى از بازيكنان تراكتورسازى بازى برد تراكتور سازى به مساوى تبديل مى شود و با اين مساوى بازيكنان و تماشاگران براى قهرمانى ليگ شادى مى كنند كه بعداً معلوم ميشود كلاهى گشاد بر سر تيم تراكتورسازى رفته است و سپاهان نه فقط مساوى نشده بلكه با دو گل از سايپا جلوتر بوده است و با اين بُرد قهرمان ليگ چهاردهم شده است. يعنى حتى وجود تراكتورسازى مى تواند وسيله اى باشد براى تحقير روحيه جمعى توركهايى كه با روح تراكتور يكى شده اند.

مسله اى كه در اين ميان بوجود مى آيد در مديريت تيم تراكتورسازى است كه منصوب به سپاه است و مخالفان بعضاً ادعا دارند كه حتماً كاسه اى زير نيم كاسه است كه سپاه از تراكتورسازى حمايت مى كند. مثلاً آنها مدعى هستند نظام كلاً پشت حركتهاى قومى است تا همبستگى ملى را تضعيف كند و بين مليتهاى ايران تفرقه بياندازد تا آنها نتوانند بر عليه حاكميت يكپارچه متحد بشوند. يا نظر ديگرى دائر بر اين است نظام با آزادى عمل قابل كنترل با تيم تراكتورسازى تبريز، هم مى خواهد حس ناسيوناليسم ايرانى در جدل با "غير" تُرك است را تقويت كند و هم مى خواهد با گوشزد كردن خطر تجزيه كشور به افكار عمومى ايران، ايرانيان را از عمل سياسى بر عليه خود دلسرد بكند و با تحريك احساس امنيت و احساسات وطن پرستانه مردم كشور افكار عمومى آنها را با خود همراه كند. واقعيت اين است كه من يا هر كسى ديگر نه مى توانم اين ادعاها را رد بكنم و نه تاييد بكنم، نهايتاً ما از پشت پرده خبر نداريم ولى من شخصاً به چند دليل مخالف اين نظريه ها هستم.

اولاً در ايران همه تيم هاى فوتبال دولتى و متعلق به نهادهاى حكومتى و نظامى هستند و يا در بهترين حالت افرادى نزديك به حاكميت و نهادهاى امنيتى هستند. يعنى ما در ايران باشگاه خصوصى نداريم كه حالا بخواهيم تيم تراكتور سازى دومى اش باشد. يعنى اين دوستان فقط روى تيم تراكتور سازى انگشت مى گذارند و مديران نظامى و حكومتى ديگر تيم ها تا حالا توجه شان را جلب نكرده است! البته من در قسمت بعدى سعى خواهم كرد كه عدم جلب توجه را كمى در حد توانم توضيح بدهم.

در مرحله دوم تيم تراكتورسازى سابقه تاسيس اش بالاتر از سپاه و نظام جمهورى اسلامى ايران است و اصولاً از سال ١٣٨٨ كه كارخانه تراكتورسازى به موسسه اقتصادى مهر ايرانيان واگذار شد مديريت تيم تراكتورسازى هم به سرداران سپاه واگذار شد. يعنى مديريت سپاه بر تيم تراكتورسازى مسله مربوط به چندسال اخير است و بيشتر تحميلى است و اصولاً واگذارى كارخانه تراكتورسازى به موسسه اقتصادى سپاه مسله اى جديد است كه با اما و اگر و اعتراضاتى هم همراه بود و نمى توان تيم تراكتورسازى را به سپاه تنزل داد. حتى مى توان اينچنين گفت كه سپاه ممكن است در پى استيلا و به حاشيه كشاندن تراكتور سازى باشد.

در مرحله سوم، تيم تراكتورسازى مولد موج ناسيوناليسم ملى در بين تُركها نيست و مسله ملى در آذربايجان بيش از صدسال است كه همزمان با تاسيس دولت مدرن ملى فارس محور در ايران سابقه دارد و اصولاً واكنشى است به رسميت يافتن همگانى و تحميلى زبان فارسى همراه با تحقير و انكار زبان تُركى است. در اينجا عمر ناسيوناليسم تُركى و پيدايش مسله ملى از زمان قيام شيخ محمد خيابانى تا فرقه دمكرات و غيره اصولاً چند برابر عمر كارخانه و تيم تراكتورسازى است. يعنى اينجا نقش تراكتورسازى را بيش از حد در قضيه ناسيوناليسم تُركى بزرگ مى كنند در حالى كه تيم تراكتورسازى فقط گزينه اى كم خطرتر براى ابراز اين روحيه به صورت دسته جمعى مى باشد و فقط بعضاً كاتاليزورى بر احساسات ملى تُركها است. اتفاقاً هلوگانيسم موجود در ورزشگاهها نقش مخربى در پويايى ناسيوناليسم تُركى و مسله ملى دارد و من فكر مى كنم نقش تراكتور بيشتر براى حتى ناسيوناليسم توركى نابود كننده است تا تحريك كننده . نكته ديگر اين است كه مردم هميشه راههايى كم خطرتر را براى ابراز هويت خود بكار مى برند، مثلاً در بين سالهاى ١٣٨٠ تا ١٣٨٣ بعضاً تا پانصدهزار نفر در روز منصوب به تولد بابك در يازده و دوازدهم تير در قلعه بابك كليبر گرد هم مى آمدند كه بعداً در نتيجه فشار سپاه و نيروهاى امنيتى كه با مسافران اين روز بخصوص كردند اين مسله را توانستند كمرنگ بكنند و تعداد گردشگران را كاهش دهند. يعنى مى خواهم اين را بگويم كه يك موجى در آذربايجان و توركها هست كه بدنبال مجرايى براى ابراز وجود و تخليه انرژى خود هست و اين موج چون سيال است بدنبال مجرايى براى تخليه مى گردد و با گرفته و يا مسدود شدن هر مجرايى، مى تواند شرايط را خود را تغيير داده و در كوتاه مدت مسير خود را به طرف مجرايى ديگر سوق بدهد. يعنى در اينجا حاكميت و يا بخشى از انديشمندان فكر مى كند كه تيم تراكتورسازى يا مثلاً برنامه قلعه بابك بخودى خود جريان ساز است و با كور كردن اين مراسم مى توان از جريان سازى جلوگيرى كرد در حالى كه اصولاً جريان در بطن مردم وجود دارد و ناشى از نارضايتى ذاتى تُركها به انكار و تحقير هويت شان از طرف حاكمان و روشنفكران است و اين مراسم و گردهمايى ها فوران اين جريان زنده در بطن مردم است. البته من نمى خواهم بگويم كه اين جمع شدنها بدون تاثير هستند و كلاً پوچ هستند، در حالى كه روشن است اين جمع شدنها سوخت مسله را شعله ورتر مى كند و به جريان ملى و يا ناسيوناليستى در بين تُركها روح مى بخشند و يا روحش را آتشين تر مى كند. اين قضيه روشن است و اين را نمى توان انكار كرد كه جمع شدنها روح همبستگى را زيادتر مى كند و ممكن است باعث تمرينى براى انجام فعل سياسى بشود. اما نكته اى كه من دوست دارم تاكيد بكنم اين است كه با مسدود شدن اين گزينه ها، حتماً اين احساس ابراز وجود گزينه هاى ديگرى را براى نشان دادن عصيان در برابر انكار هويت تحقير شده خود خواهند يافت.

اما چرا تيم تراكتورسازى تا حد مورد توجه افكارعمومى است و يا مثلاً بعضاً شعارهايى كه از طرف هواداران تيم تراكتورسازى داده مى شود اينقدر نقد مى شود و بالاتر از آن چرا فقط در تيم تراكتورسازى تئورى توهم توطئه ناظران به شديدترين وجهى برانگيخته مى شود و ناظران مثلاً به شعارهايى كه تماشاگران مقابل تراكتورسازى مى دهند كم توجه يا بى توجه هستند؟ يا چرا دولتى و سپاهى بودن تيم تراكتور سازى اينقدر در شيپور دميده مى شود در حالى كه تابحال هيچ واكنشى به دولتى و سپاهى بودن تيمهاى ديگر و حتى تيم ملى فوتبال ايران اشاره اى نشده است؟

براى باز شدن بيشتر بحث لازم كردن اين نقطه را ضرورى مى دانم كه ممكن است من خودم از ناقدين بعضى از اين شعارها باشم ولى در اينجا يك نكته كه خيلى توجه من را به خودش جلب مى كند اين است كه اصولاً ورزشگاهها و استاديومها از ناآشفتگى عميقى رنج مى برند و بقول جورج اورول ورزشگاه ميدان جنگ ملتها است اما بدون شليك گلوله. آما نكته اساسى اين است كه جامعه ايرانى فقط روى شعار ارتجاعى مـرگ بر فارس و يا خليج عربى تماشاگران تراكتورسازى حساسيت عجيبى دارد و اين شعارها را نشان از حاكم بودن نژادپرستى توركى بر طرفداران تراكتورسازى مى داند. بدون اينكه بخواهم از تيم تراكتورسازى و يا تماشاگران آن دفاع كنم، اما اينكه اكثر اين ناظران وقتى شعارهاى طرفداران تيمهاى مقابل تراكتورسازى مانند "تورك خر" ، "توركه صداش در نمى آيد صداى عرعر نمى آيد" و يا "مـرگ بر تورك " را مى شوند واكنشى نشان نمى دهند و اين شعارها را احتمالاً معمولى مى دانند و فقط شعارهاى ارتجاعى بعضى از طرفداران تراكتورسازى را نژادپرستانه مى دانند از يك حقيقت تلخ خبر مى دهد. آين حقيقت تلخ اين است كه توهين به تُرك و عرب و غيره از نظر اين ناظران نژادپرستانه نيست و امرى معمولى است و در بهترين حالت ممكن است اگر نيت ناظر خيرخواهانه باشد ممكن است ادعا بكند اين شعارها را عده كمى از لمپنهاى جاهل كه نماينده افكار عمومى ايرانيان نيستند مى دهند، و بهتر است اين طور شعارها را زياد جدى نگرفت. اين كوررنگى در مقابله با شوينيزم فارس و استاندارد دوگانه جامعه روشنفكرى و افكار عمومى ايران به طور روشن نشان مى دهد كه جامعه ايرانى از مريضى عميق رنج مى برد و بنحوى در ناخودآگاه شان مبتلا بنوعى از برترى فارس-شيعه بر ديگر مليتهاى غيرفارس ايرانى هستند. بهمين خاطر غيرفارس لايق اين ديده مى شود كه تحقير و انكار شود و وقتى او رفتارى نژادپرستانه همانند خود او سر مى زند فرياد وآسفا و اسلام در خطر است از هر طرف بلند مى شود، در حاليكه همين رفتار خوديها باعث هيچگونه واكنشى در او نمى شود. البته قصد من نيست كه سياست بقول معروف موشك جواب موشك طرفداران تيم تراكتورسازى و يا بطور كلى ناسيوناليسم توركى را توجيه و ماست مالى بكنم. اما مسله اصلى اين است كه نديدن عيب بزرگتر شوينيزم فارس-شيعه كه اتفاقاً رانت دولتى عظيم ترى را دارا مى باشد نمى تواند در برخورد با ناسيوناليسم ملتهاى غيرفارس راهگشا باشد. يعنى اگر واقعاً كسانى با نيت خوب غيرناسيوناليستى بدنبال اين هستند كه اين اختلافها و اين رشد ناسيوناليسم مى تواند خونين و فاجعه بار باشد، بطور اخلاقى اگر فقط ناسيوناليسم ملتهاى غيرفارس را نفى بكنند و در بهترين حالت در مقابل ناسيوناليسم فارس محور سكوت بكنند نتيجه اش معلوم است كه سكوت علامت رضا از عملكرد ناسيوناليسم فارس محور است و اصولاً اين نوع سياست كه ما به وفور در ايران شاهد آن هستيم بيشتر باعث رشد جهشى ناسيوناليسم ملتهاى غيرفارس مى شود. يك نكته مهمتر هم اين است كه ما در ورزشگاهها با آنارشى عميق روبرو هستيم و شعارها و اختلافات اكثراً اسير احساسات جمعى گروهى است كه لزوماً هم داراى بينش سياسى نيستند و با توجه به جريان بازى و شعارهاى طرف مقابل باهم كُر-كُر مى كنند و بيشتر براى رو كم كنى ممكن است كه در مواردى مانند تيم هايى مانند تراكتورسازى كه صبغه قومى دارد كار به درگيرى و يا شعارهاى نژادپرستانه از هر دو طرف كشيده بشود. افرادى كه درگير مى شوند و يا اين شعارها را مى دهند در بسيارى از موارد ممكن است كه آگاهانه قصد اين كار را نداشته باشند و از روى ناآگاهى تحت تاثير جمع اين كار را انجام مى دهند خوب در اينجا ناطر بى طرف مى تواند بعد بصورت نوشتارى و يا تصويرى اين رفتارها را نقد بكند و جماعت را به رفتارى كه مى كنند آگاه تر بكنند اما در محيط ايران اصولاً با مسله اى مواجه هستيم كه سخن گفتن از نژادپرستى فارسى محور در رسانه هاى فارسى و مركز يك تابو است و اصولاً قابل مقايسه با انتقاد به ولى فقيه است و چون اين مسله نه از نظر روشنفكران و نه از نظر دولت پذيرفته نيست همانطور كه عرض كردم فقط ناسيوناليسم مليتهاى غيرفارس مورد انتقاد قرار مى گيرد و از كنار شعارهاى ناسيوناليستى فارس محور كه اتفاقاً اصلى ترين باعث و بانى بوجود آمدن ناسيوناليسم خلقهاى غيرفارس است به آرامى گذر مى كنند و اين باعث مى شود در نهايت يك حس ستم در مليتهاى غيرفارس پديدار شود كه لازمه رشد ناسيوناليسم شان است. يا در مورد مديريت تيم تراكتور سازى هم بر همان منطق بالا است، ممكن است بسيارى از منتقدان تيم فوتبال تراكتور سازى طرفدار تيم هاى پرسپوليس و استقلال و يا ديگر تيمها باشند كه اصولاً آنها هم مديريت نظامى و دولتى را تجربه كرده اند با اين تفاوت كه رانت بيشترى را نصيب خود كرده اند و ولى چون از نظر افتخارى متعلق به قوم فارس هستند ديده نمى شوند و يا احساس نمى شوند چون فارس و شيعه بودن در اين مملكت معمولى است و چيزى كه غيرمعمولى است غيرفارس و غيرشيعه بودن است كه توليد حساسيت مى كند. در پايان لازم به ذكر مى دانم كه ناسيوناليسم ملتهاى غيرفارس تابعى و يا واكنشى به ناسيوناليسم دولت محور پارس گرا است. بدون پرداختن به و يا محكوم كردن ناسيوناليسم دولت مدار شيعه- پارسى، پرداختن به ناسيوناليسم ملتهاى غيرفارس همكارى و همدلى و با ناسيوناليسم فارسى تلقى خواهد شد و اين به زبانه آتش فقط خواهد افزود.

ياداشت فوق را نزديك به پانزده ماه پيش به درخواستى دوستى در باره تيم تراكتور سازى نوشتم كه بهر دليلى بعداً خبرى از ايشان نشد و امروز بعد از تغييرى اندك انتشارش را سودمند ديدم، هر چند البته ممكن است كه بعضى وقايع باشد كه شايد شامل مسايل روز نشود ولى من تغييرى در آن ندادم.

قهرمان قنبرى.

منابع:

١-الفرد آدلر، علم زيستن. صفحه ٩٠ تا ١٠٠.

٢-ائدولوژى،ناسيوناليسم و جام جهانى فوتبال. پى دى اف صفحه ٦٨. «https://kas.berkeley.edu/documents/Issue_101/7-Benjamin.pdf»

٣- سارتر، ژان پل، “ضد یهودی گری و یهودیان(۱۹۴۴)”، نیویورک: انتشارات شاکن بوک، صص٨١-١٠١

٤- وصيتنامه لنين، مسله ملى و مليتها، صفحه ٣٤-٣٥. https://newprocess2010.files.wordpress.com/2014/06/vasiat.pdf